تبلیغات
کادر بسته ، نمای باز - ذهن گرایی ( Subjectivism )
کادر بسته ، نمای باز
و خدایی که در این نزدیکیست ...

ذهن گرایی ( Subjectivism )
ارسال در تاریخ 4 مرداد 92 توسط مصطفی صفری
مبحث به زبان ساده:

باید توجه داشت از این جهت به بررسی دیدگاه این مکتب می پردازیم زیرا پایه فکری مکتب های واقع گرایی ، عقل گرایی و بسیاری از مکاتب فکری غربی از این مکتب نشات می گیرد و مانند مکتب دئیسم پایه گذار دیگر مکاتب فکری و سیاسی است پس توجه ویژه دوستان را می طلبد.

در فرهنگ لغت این چنین تعبیر می شود که:

درون گرایی، معقولیت، موضوعیت، حالت نظری، ذهن گرایی، اصالت ذهن و حس، فردیت تفکر.

سوبژکتیویسم که اغلب آن را جزئی از فلسفه ی اصالت وجود میدانند ، یک درون گرایی افراطی است که شخص مدرک را در پهنای هستی اش تنها و فاقد هر گونه ارتباط جمعی با دنیای خارج رها میکند. این فرد در انزوای خویش فرو میرود و امکان هر گونه ارتباط با جهان پیرامون برایش دست نیافتنی است...

به عبارت دیگر:
بدین گونه باید متوجه معنی دقیق درون گرایی (( سوبژکتیویسم)) در فلسفه ی سارتر بود. مفهومی که مخالفان بر این کلمه قائلند ، یعنی محصور کردن آدمی در فردیت و تنهایی خود و عدم امکان همبستگی با دیگران ، در اگزیستانسیالیسم سارتر درست نیست. در این فلسفه مراد از درون گرایی ، این است که (( بشر هیچ نیست مگر آن چه از خود می سازد.این خودسازی صرفا مربوط به انسان است . یعنی به عالم درون. ریشه ی این آفرینش در خویش است نه در جهان خارج .این خودسازی با گشودن مرزهای آینده همیشه در حال تجدید و تجدد است و این موهبتی است مخصوص انسان.))

اما بصورت کلاسیک و دسته بندی شده در یک تعریف جامع داریم:

ذهن­گرایی معادل Subjectivism از ریشه Subject به‌معنای فاعل، شخص، سوبژه است. این واژه در برابر Object به‌معنای ابژه و شیء مادی قرار دارد و منظور از آن هر چیز غیرمادی، ناملموس و درونی است.[1]

ذهن‌گرایی در اصطلاح، رویکرد ذهنی برخورد با واقعیت مورد مطالعه است، آن‌چنان‌که قضاوت­های ارزشی محقق در کار تحقیق راه یابند. ذهن­گرایان معتقدند که شناخت علمی پدیده­های اجتماعی تنها به‌صورت کمی و عینی میسر نیست، بلکه توجه به ابعاد ذهنی در پژوهش­های اجتماعی نیز ضرورت دارد.[2]

ذهن­گرایی ریشه در ایده­آلیسم دارد. ایده­آلیسم، آیینی در اندیشه فلسفی است که توسط افلاطون، هگل و کانت مطرح شده است. در این آیین، جهان خارج، بیانی از ذهنیات انسانی است و پدیده­های اجتماعی با میزان تطابق خود با نوع انگاره­ای­شان سنجیده می­شوند.[3] در مکتب ایده‌آلیسم تفکر اجتماعی بر این فرض بنا نهاده شده که بین جهان پدیدارها و عالم روحی یا معنوی با دنیای علوم طبیعی و فعالیت­های بشری شکافی پرنشدنی وجود دارد. بنابراین باید میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی فرق گذاشت.[4] 

نظریه‌پردازان برجسته ذهن‌گرایی

1. هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel: 1770-1831)؛ او وابسته به فلسفه ایده­آلیسم بود که بر اهمیت ذهن و فراورده­های ذهنی تأکید می­کرد، تا جهان مادی. 

از دید وی، تعریف اجتماعی جهان فیزیکی و مادی بیش از خود عرصه­های مادی اهمیت دارد. در واقع هگل نوعی نظریه تکامل بر حسب افکار ایده­آلیستی ارئه داد که برابر نظریه او انسان­ها در مرحله نخست تنها توانایی فهم حسی جهان پیرامون­شان را داشتند و فقط چیزهایی چون دید، بو و احساسی از جهان فیزیکی را تشخیص می­دادند. در حالی­که در مراحل بعدی توانایی درک وجود خودشان را نیز پیدا کردند. 

برابر با طرح هگل افراد از مرحله شناخت اشیاء به مرحله شناخت خود و آگاهی از جایگاه­شان تکامل می­یابند. ایده­آلیسم در افراطی­ترین صورت می­گوید که تنها ذهن و ساختارهای روان‌شناختی وجود دارند. برخی از آنان باور داشتند که حتی اگر جهان مادی و اجتماعی وجود نداشته باشند، فراگردهای ذهنی­ ثابت می­مانند. ایده­آلیست­ها نه‌تنها بر فراگردهای ذهنی، بلکه بر افکار ناشی از این فراگردها نیز تأکید می­ورزند.[5]

2. کانت (Immanuel Kant: 1724-1804)؛ معرفت­شناسی کانت، واقعیت را در بستر ذهنیت انسان قرار می‌دهد. وی فرض می­کرد که عمل خلاق فرد مُدرِک (شناسنده) موضوع معرفت را می­سازد و نظم و ترتیب و روابط عالم، مدیون ساخت معرفت در ذهن انسان صاحب معرفت است. مسأله معرفت برای وی از تأثیر و مواجهه متقابل ذهن فردی مُدرِک با جهان خارج ناشی می­گردد.[6]

نظام فلسفی کانت به فلسفه انتقادی یا ذهن­گرایی استعلایی موسوم است که هسته فلسفه نوین در قرن نوزدهم است. کانت دو نوع ذهن­گرایی یعنی ذهن­گرایی جزمی و ذهن­گرایی استعلایی را از هم تفکیک کرد. ذهن­گرایی نظریه­ای است که معرفت را تنها به امور ذهنی می­داند و جهان خارج را جدا از ذهن ادراک­کننده، غیر واقعی می­داند. این همان ذهن­گرایی جزمی کانت است. 

کانت مدعی است که ذهن، ساختی را بر جهان خارج تحمیل می­کند که اعیان بیرونی باید با آن منطبق شوند. آنچه نتواند با این ساخت انطباق یابد، فراسوی تجربه است. در نتیجه اعیان نیز فی­نفسه جدا از ذهن ادراک­کننده و فراسوی تجربه­اند. کانت این معنا را ذهن­گرایی استعلایی می­نامد.[7] 

کانت چنین می­اندیشید که انسان به‌عنوان یک شناخته (ابژه) عینی و یک موجود جسمانی در جهان پدیده­ای شرکت می­کند، اما وجه تمایز وی نه جسم بلکه روحش است. انسان به‌عنوان ‌یک موجود روحانی را باید همچون شناسای (سوبژه­) آزادی در نظر گرفت که در قلمرو افکار می­پوید. هر چند که به‌عنوان یک موجود جسمانی شناخته­ای متعین است.[8]

پس از هگل و کانت، جنبش ایده­آلیسم در آلمان ظهور یافت که فلسفه انتقادی کانت را دربرداشت. این جنبش به جنبش نوکانتی معروف است که شامل دیلتای، ریکرت، ویندلباند و ... بود. نوکانتی­ها فلسفه کانت را دگرگون کرده و گسترش دادند. آنان ایده­آلیست ذهنی نبودند، بلکه مفهوم "امر فی­نفسه" کانت را به این دلیل که غیرقابل شناخت و ادراک تجربی است، کنار گذاشتند. این جنبش به ذهن­گرایی جزمی بازگشت؛ یعنی وجود ذهن را پذیرفت، اما به‌لحاظ تحولی که در مسیر کانت ایجاد کرد، به ذهن­گرایی محض موسوم گشت.[9] نوکانتی­ها نیز از زمان کانت مرز مشخصی میان جهان انسانی و جهان طبیعی ایجاد کرده بودند.

3. دیلتای (Wilhelm Dilthey: 1833-1911)؛ وی مدعی بود که شناخت جهان انسانی تنها از طریق یک فراگرد درونی و باتجربه و فهم امکان­پذیر است، نه از طریق یک دانش بیرونی. کنش‌گران و آفرینش­های آنان دارای معنا هستند. پس پژوهش‌گر علوم انسانی باید فهم این معانی را در نظر داشته باشد که تنها راه آن، تجربه کردن معناهایی است که کنش‌گران با خود حمل می­کنند. در علوم انسانی، معرفت ماهیت درونی دارد، نه بیرونی.[10]

4و5. ریکرت (Heinrich John Rickert: 1863-1936) و ویندلباند (Wilhelm Windelband: 1848-1915)؛ این دو در تمایز علوم طبیعی و علوم انسانی با دیلتای هم­داستان بودند، ولی در روش کار با او اختلاف نظر داشتند. آنان، دوشاخگی علم ذهنی و علم طبیعی مورد نظر دیلتای را می­پذیرفتند، اما این تمایز را بر حسب روش تحقیق در نظر می­گرفتند، نه برحسب موضوع تحقیق. از نظر آن‌ها بررسی سراسر قلمرو فعالیت­های بشری را نمی­توان به علم ذهنی واگذار کرد.[11]

مؤلفه­های ذهن­گرایی

1. ذهنی­بودن و درونی‌بودن واقعیت؛ 
از منظر جامعه­شناسی ذهن­گرا، واقعیت در ذهن افراد وجود دارد و در تعامل آن‌ها با یکدیگر شکل گرفته، ساخته شده و تثبیت می­گردد. این افرادند که در تعامل با یکدیگر به واقعیت بیرونی معنا می­بخشند. واقعیت بیرون از فرد نیست و نمی­توان آن را مشاهده کرد، بلکه باید دید مردم چه تعریفی از آن دارند. همچنین از منظر این دیدگاه واقعیت توأم با ارزش است. ما در عالم، واقعیت محض نداریم، بلکه واقعیت سرشار از معنای فرهنگی است.[12]

2. تفهم­گرایی؛ 
نظریات ذهن­گرا واقعیت اجتماعی را ذهنی و در اندیشه و نیت افراد جستجو می­کنند. از منظر آنان واقعیت اجتماعی همان چیزی است که از رفتار و کنش انسان معنا می­شود. آنان برای تبیین واقعیت اجتماعی به عنصر فهم رو می­آورند و معتقدند برای شناخت واقعیت اجتماعی باید رفتار انسان را تفسیر و تفهم کرد؛ یعنی به نیت درونی وی از کنشی که انجام می­دهد، پی برد.

3. تفاوت پدیده­های طبیعی  و پدیده­های انسانی؛ 
در واقع مبنای اصلی تفاوت بین عین­گرایان و ذهن­گرایان، تفاوت در رابطه­ای است که بین علوم طبیعی و علوم انسانی در نظر می­گیرند. از دیدگاه تفهم‌گرایان ذهن­گرا، واقعیت­های اجتماعی از آنجا که توسط انسان ساخته شده و با انسان سر و کار دارند، با پدیده­های طبیعی عینی متفاوتند. بنابراین در علوم طبیعی با واقعیت اجتماعی عینی، ولی در علوم اجتماعی با واقعیت معنادار ذهنی سر و کار داریم.[13] در این دیدگاه، واقعیت­ اجتماعی از روی شواهد عینی خویش مطالعه نمی­شود، بلکه با مراجعه به ذهن فاعل و آنچه که او تصور می­کند، مورد بررسی قرار می­گیرند.

4. تأکید بر عاملیت؛ 
این دیدگاه در مقابل نظریات عین­گرا که بر ساختارهای اجتماعی تأکید می­ورزند، بر عاملیت تأکید دارند. به‌عبارت دیگر جامعه و واقعیت­های اجتماعی را نتیجه عملکرد کنشگر می­دانند. این نظریات به نحوه تفکر کنشگر و عملکرد وی توجه دارند و ساختارهای عینی را نادیده می­گیرند.[14]

مکاتب مطرح در ذهن­گرایایی

مکتب تفهمی، پدیده­شناسی، کنش متقابل نمادین، نظریه انتقادی، نظریه نئومارکسیستی و ... از نمونه­های ذهن­گرایی هستند که بر نحوه تأمل، تبیین و بازنمودهای جهان اجتماعی از سوی کنش‌گران تأکید می­ورزند و ساختارهای اجتماعی موجود در این فراگردها را نادیده می­گیرند. این نظریه­ها بر عاملیت تأکید می­کنند و ساختار را از قلم می­اندازند.

1. نظریه کنش متقابل نمادین؛
زیمل (Georg Simmel: 1858-1918)، به‌عنوان متقدم­ترین نظریه­پرداز کنش متقابل نمادین، دو مکتب ارگانیسم و ایده­آلیسم را ردّ می­کرد. او برخلاف ایده­آلیسم که جامعه­شناسی را فاقد یک موضوع واقعی و جامعه را صرفاً برچسبی برای یک شیء می­دانست، جامعه را نه یک ارگانیسم زنده و نه یک برچسب غیرواقعی در نظر می­گرفت. جامعه از نظر او بافت پیچیده­ای از روابط گوناگون افرادی است که پیوسته باهم در کنش متقابل­اند. جامعه، همان نامی است برای تعدادی از افراد که از طریق کنش متقابل به‌هم پیوسته­اند. ساختارهای فردی تنها تبلورهایی از این کنش متقابل­اند که ممکن است صورتی مستقل و پایدار به خود گیرند.[15]

در حقیقت مکتب کنش متقابل نمادین مستلزم تعبیر و تفسیر است. دیدگاه کنش متقابل، جامعه را بیش از حد ذهنی می­بیند و ساختارهای اجتماعی عینی را نادیده می­گیرد. این رویکرد به نقد دیدگاه­هایی می­پردازد که کنش­گر را تحت تأثیر محرک­های خارجی می­دانند و نقش کنش­گر را نادیده می­گیرند. در منظر کنش­گرایان این خودِ عامل است که به فهم و تفسیر معنای نهفته در کنش خویش دست پیدا می­کند. از منظر آنان، انسان یک موجود فعّال و سازنده است که اعمال خود را تعریف، ارزیابی، تحلیل و مشخّص می­کند.

2. نظریه تفهمی؛
وبر (Max Weber :1864-1920) و نظریه تفهمی وی در واقع پرورده سنت کانت و دیلتای بود. تمایز کانتی میان زندگی جسمانی و روحانی انسان از طرق گوناگون فلسفه آلمان را تا روزگار وبر تحت تأثیر داشت. بر پایه این اصل، انسان به‌عنوان یک کنش‌گر فعال، آزاد و غایتمند در نظر گرفته می­شد که نباید در قلمرو فرهنگ و تاریخ با روش­های طبیعی مورد بررسی قرار گیرد. ذهن و آفرینش­های انسانی تابع قوانین طبیعی نیستند. روش­های تحلیل در علوم انسانی باید تخصیصی باشند، نه تعمیمی.[16] باید به ادراک سرچشمه­های کنش کنش‌گران فردی و یا درک شهودی کل­های جامع فرهنگی منحصر گردد.[17]

از دیدگاه مکتب تفهمی پدیده­های اجتماعی دارای ابعاد ذهنی خاصی هستند و با دنیای ارزش­ها پیوند دارند و بدون اطلاع از این ارزش­ها قابل فهم نمی­باشند. شناخت واقعیت حیات انسانی بدون در نظرگرفتن متن یا مجموعه امکان­پذیر نیست. لبّ و مفاد روش تفهمی به پدیده­های اجتماعی این است که همه افعال انسانی تابع جهان­بینی اجتماعی و سوبژکتیو (ذهنی) خاصی هستند که بدون نفوذ به درون جهان اجتماعی فرد، بنا کردن هیچ علم‌الاجتماعی میسّر نیست. هر فعل جمعی در یک جهان معنادار اجتماعی محصور است. برای تفسیر و تبیین رفتار آدمیان باید به دنیای اجتماعی آنان پا گذاریم و به معناها، ارزش­ها و اهدافی که در پس رفتارشان است و به تفسیری که از فعل جمعی دیگران دارند دست یابیم.[18]

از آنجا که پدیده­های اجتماعی توسط انسان ساخته می­شوند و با انسان سروکار دارند، با پدیده­های طبیعی متفاوتند. لذا روش بررسی آن­ها نیز تفاوت دارد. در علوم طبیعی با پدیده­های عینی سر­و­کار داریم، در حالی که در علوم اجتماعی با پدیده­های معنادار ذهنی مواجه­ایم. علوم اجتماعی نیازمند تبیین و علوم طبیعی نیازمند تفهم­اند. تبیین، به دست دادن علل عامّ حوادث است امّا تفهم، کشف معنای حوادث در زمینه اجتماعی خاص است.[19]

وبر هرگز اعتقاد خویش را به تمایز میان علوم طبیعی و علم ذهنی یا فرهنگی از دست نداد، اما پیوسته این تمایزها را به مقصودهای شناختی پژوهش‌گر مربوط می­دانست نه به تفاوت­های اصولی در روش یا موضوع تحقیق. او سعی داشت تا موضع ایده­آلیستی آلمان را به سنت اثباتی تجربی نزدیک کند، اما به دستاوردهای سنت آلمان وفادار بود و تأکید داشت که باید در پی معناهای ذهنی سوق­دهنده کنش‌گر رفت.[20] وی روش تفهمی را که دو جنبه عینیت و ذهنیت را باهم دارا می­باشد، به روش­های مطالعات اجتماعی افزود. از آنجا که برای درک عمیق پدیده­های اجتماعی مشاهده آن‌ها با عینیت کافی نیست، باید با گسترش بخشیدن به احساس همدلی، شناختی عمیق و توأم با احساس از پدیده مورد نظر حاصل کنیم.[21]

3. نظریات نئومارکسیستی؛ 
نئومارکسیست­ها به ریشه­های هگلی نظریه مارکس روی آوردند تا با یافتن یک جهت­گیری ذهنی توانایی مارکسیست­های اولیه را در سطح مادی و عینی تکمیل سازند. نخستین مارکسیست­های هگلی در پی برقراری رابطه دیالکتیکی میان جنبه­های ذهنی و عینی زندگی اجتماعی بودند. لوکاچ (Georg Lukacs: 1885-1971)، به کشف دوباره دست­نوشته­های اقتصادی مارکس که تحت تأثیر هگل بود پرداخت. لوکاچ بر جنبه­های ذهنی نظریه مارکس تأکید می­ورزید.[22]

4. نظریه پدیده­شناختی؛ 
جامعه­شناسی پدیده­شناختی، توصیف ساختار کلی جهت­گیری­های ذهنی را هدف خود می­داند. این نظریه بر این نظر استوار است که ویژگی­های عینی جامعه بر یک مبنای ذهنی کلی استوار است.[23] در این دیدگاه پدیده­ها از روی شواهد عینی خود مطالعه نمی­شوند، بلکه با مراجعه به ذهن فاعل و آنچه که او تصور می­کند، مورد بررسی قرار می­گیرند. 
آنان در این زمینه به نقد اثبات­گرایی می­پردازند و استفاده از ابزارهای حسی توسط آنان را مورد نقد قرار می­دهند. از منظر پدیدارشناسی، تجربه­گرایان ذهن انسان را ظرفی خالی در نظر می­گیرند که جامعه هرچه که می­خواهد در آن می­ریزد. پدیدارشناسی به بررسی مجدّد پدیده­ها می­پردازد، به این صورت که هر یک از انسان­ها جهان عینی را تعبیر می­کنند و هر کس تعبیر خود را به دیگری انتقال می­دهد.

در پدیدارشناسی، واقعیت اجتماعی، دوگانه و دارای دو بعد ذهنی و عینی فرض می­شود. یک وجه آن از طریق جریان میان ذهنیت و ساخت معنی به‌دست می­آید و بخش دیگر از عینیت­های ملموس است. نقطه تمرکز پدیدارشناسی وجوه عینی است، لیکن این وجه عینی، در جریان میان ذهنی، ما را به ساخت معنایی پدیده رهنمون می­کند.[24] یعنی با اینکه جامعه یک ساخته انسانی است، بدون شک یک واقعیت عینی نیز هست. جامعه جدا از افراد وجود ندارد و فرد نیز خود حاصل جامعه است. واقعیت نظامی است که در جامعه ساخته شده و افراد به آن نظم می­بخشند.

5. نظریه انتقادی؛ 
خدمت عمده مکتب انتقادی، کوششی است که برای تجدید جهت­گیری نظریه مارکسیستی در جهت ذهنی به‌عمل آورده است. این کوشش در فهم عناصر ذهنی زندگی اجتماعی کمک شایانی انجام داده است. خدمات ذهنی مکتب انتقادی در دو سطح فردی و فرهنگی بوده است. ریشه­های هگلی نظریه انتقادی، سرچشمه عمده تعلق این مکتب بر ذهنیت بوده است. آنان کار نئومارکسیست­هایی چون لوکاچ را دنبال می­کردند.[25]

منتقدان ذهن­گرایی

نظریه عین­گرایی درست در نقطه در مقابل نظریه ذهن­گرایی قرار دارد. عین­گرایان واقعیت اجتماعی را نتیجه اجباری ساختارهای عینی می­دانند و تأکید ذهن­گرایان بر کنش­گر و عملکرد وی را مورد نقد قرار می­دهند. از نظر آنان جامعه آن چیزی نیست که کنش­گر تعریف می­کند، بلکه این جامعه و ساختارهای اجتماعی است که ابتدا به‌وجود می­آید و خود را بر فرد و کنش­های وی تحمیل می­کند.

برخلاف عین­گرایان که در برابر ذهن­گرایی قرار می­گیرند، بوردیو (Pierre Bourdieu: 1930-2002) از نظریه­پردازانی است که به تلفیق ذهن­گرایی و عین­گرایی علاقه­مند است. نظریه بوردیو بر رابطه ساختمان ذهنی و زمینه تأکید دارد. بوردیو برخلاف عین­گرایان و ذهن­گرایان به رابطه دیالکتیک میان ساختارهای عینی و پدیدارهای ذهنی تأکید می­ورزد. 
از نظر وی ساختارهای عینی مبنای صورت­های ذهنی را تشکیل می­دهند و الزام­های ساختاری وارد بر کنش­های متقابل را تعیین می­کنند. 
اما از طرف دیگر برای تغییر و حفظ ساختارها باید صورت­های ذهنی مد نظر قرار گیرد. بوردیو برای دوری جستن از تعارض عینیت­گرایی و ذهنیت­گرایی بر عملکرد تأکید دارد و آن را پیامد رابطه دیالکتیکی میان ساختار و عاملیت می­شمارد.[26] ساختمان ذهنی یک ساختار، ساختار دهنده و نیز ساختاربندی­شده است. یعنی هم به جهان اجتماعی ساختار می­دهد و هم از آن ساختار می­گیرد. از نظر بوردیو این عملکرد است که ساختمان ذهنی و جهان اجتماعی را به‌هم پیوند می­دهد.[27]



[1]. آریان­پور، عباس و منوچهر آریان­پور؛ فرهنگ انگلیسی به فارسی، تهران، امیرکبیر، 1385، ص774.

[2]. ساروخانی، باقر؛ درآمدی بر دایرةالمعارف علوم اجتماعی، تهران، کیهان، 1370، ص858.

[3]. همان، ص381.

[4]. هیوز، استیوارت؛ آگاهی و جامعه، عزت‌الله فولادوند، تهران، اندیشه­های عصر نو، 1369، ص165.

[5]. ریتزر، جورج؛ نظریه­های جامعه­شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، تهران، علمی، 1379، ص25.

[6]. علیزاده، عبدالرضا و دیگران؛ جامعه­شناسی معرفت، قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1383، ص122.

[7]. دیل، ر.ج هالینگ؛ مبانی و تاریخ فلسفه غرب، عبدالحسین آذرنگ، تهران، کیهان، 1370، ص166.

[8]. کوزر، لوئیس؛ زندگی و اندیشه بزرگان جامعه­شناسی، محسن ثلاثی، تهران، علمی، 1380، ص332.

[9]. دیل، ر.ج هالینگ؛ پیشین، ص166.

[10]. کوزر، لوئیس؛ پیشین، ص334.

[11]. همان، ص334.

[12]. افروغ، عماد؛ فرهنگ­شناسی و حقوق فرهنگی، تهران، مؤسسه فرهنگ و دانش، 1379، ص11.

[13]. لیتل، دانیل؛ تبیین در علوم اجتماعی، عبدالکریم سروش، تهران، مؤسسه فرهنگی صراط، 1373، ص113.

[14]. ریتزر، جورج؛ پیشین، ص519.

[15]. کوزر، لوئیس؛ پیشین، ص248.

[16]. مراد از تخصیصی، تأکید نظریه تفهمی بر این نکته است که علوم انسانی روش خاص خود را دارا هستند و روش در آن­ها برگرفته از روش در علوم طبیعی نیست؛ یعنی تعمیم روش از علوم طبیعی به علوم انسانی صحیح نیست.

[17]. کوزر، لوئیس؛ پیشین، ص333.

[18]. لیتل، دانیل؛ پیشین، ص137.

[19]. همان، ص113.

[20]. کوزر، لوئیس؛ پیشین، ص336.

[21]. محسنی، منوچهر؛ مقدمات جامعه­شناسی، تهران، محسنی، 1371، ص54.

[22]. ریتزر، جورج؛ پیشین، ص194.

[23]. همان، ص326.

[24]. توسلی، غلامعباس؛ نظریه­های جامعه­شناسی، تهران، سمت، 1369، ص361.

[25]. ریتزر، جورج؛ پیشین، ص205.

[26]. همان، ص674.

[27]. همان، ص680.



طبقه بندی: مکاتب فکری، 
دنبالک ها: منبع،
نظرات شما