تبلیغات
کادر بسته ، نمای باز - ارسن ولز
کادر بسته ، نمای باز
و خدایی که در این نزدیکیست ...

ارسن ولز
ارسال در تاریخ 28 آذر 91 توسط مصطفی صفری

ارسن ولز ( Orson Welles)

اورسون ولز در پنجم ماه می سال 1915در ایالت ویسکانسین آمریکا متولد شد. ولز از همان کودکی خلاق ، با هوش و جنجال آفرین بود ، با این وجود آغاز شهرتش در 23 سالگی بود.

در سال 1938 در هالیوود درخشید و این درخشش به دنبال یک برنامه رادیویی تکان دهنده بود که با اقتباس از جنگ دنیاها ( War Of The Worlds ) اثر اچ.جی.ولز ( H.G.Wells ) به اجرا در آورد. ولز این برنامه را که به حمله موجوداتی عجیب و ویرانگر به کره زمین می پرداخت در شب هالووین و در بحبوهه جنگ جهانی دوم ، به شیوه ای مستند به اجرا در آورد و درآن شرایط روحی خاص آمریکاییان ، مردم را به وحشتی توصیف ناپذیر انداخت و تاثیری شگرف بر جای گذاشت. ولز انتظار چنین تاثیری را نداشت ولی در نتیجه آن به شهرتی فراوان دست یافت.

ولز قبل از برنامه رادیویی معروف خود نیز در محافل تئاتری به عنوان هنرپیشه و کارگردان ، آدمی سرشناس بود و تئاترهای موفقی را بر صحنه برده بود (از جمله مکبث با طراحی دکوری زیبا ، ژولیوس سزار و...) که هر یک نشان از ظهور نابغه ای جوان می دادند. مجموعه این عوامل موجب شد تا کمپانی RKO برای بستن قرارداد با او علاقه مند شود. در این قرارداد از ولز خواسته شد تا 6 فیلم برای کمپانی بسازد. بنا بود نخستین فیلم بلند این قرارداد اقتباسی از رمان دل تاریکی ( Heart Of Darkness ) نوشته جوزف کنراد ( Joseph Conrad ) باشد ، اما به دلیل برخی مشکلات ساختن این فیلم به تعویق افتاد. لذا ولز فیلم نامه ای را که خود با همکاری هرمن. جی. منکیه ویچ ( Herman J. Mankiewicz ) نوشته بود به دست گرفت : همشهری کین ( Citizen Kane ) .

همشهری کین ( نام اولیه فیلم آمریکایی بود ) ، داستان زندگی مردی قدرتمند با ویژگی هایی خاص به نام چالرز فاستر کین را به تصویر می کشید که با قدرت به آن چه می خواهد دست می یابد ولی در ادامه همه اقتدارش را از دست می دهد و در نهایت در تنهایی می میرد.

به نوعی غر ض اصلی همشهری کین ، مطالعه در کلیه احوال انسان با تاکید بر جنبه های خودخواهی و تنهایی او بود. شخصیت کین ، انسانی است عجیب که در نهایت قدرت و توانایی ، کاملا تنهاست و پناهگاهی ندارد و همه تلاش هایش که ظاهرا برای ارضاء جاه طلبی ها و خود خواهی هایش است در حقیقت گریزی است از خود و تنهایی. مردی که در هنگام مرگ تنها به یاد سورتمه ای است ( رزباد ) که در کودکی داشته ، سورتمه ای که بهترین لحظات زندگی اش را قبل از جدایی از خانواده با آن سپری کرده. ویلیام راندولف هرست که در آن زمان سلطان مطبوعات آمریکا به شمارمی رفت ، این فیلم را تصویر سازی از زندگی خودش قلمداد کرد و از آنجا که شخصیتی که از کین ارائه می شد چندان دلچسب نبود به مخالفتی گسترده با فیلم پرداخت. ویلیام هرست مصمم شد که با استفاده از قدرت فراوان خود جلوی توزیع فیلم را بگیرد.

همشهری کین دارای تکنیک ، ساختار و روایتی بدیع و نو بود ( فیلمی که پیش از زمان خود ساخته شده بود ) اما فروش خوبی نداشت. علت این شکست تجاری ، علاوه بر مداخله های هرست در تبلیغ و پخش فیلم در طبیعت تجربی فیلم بود که برای تماشاگران آن زمان چندان قابل درک نبود.

همشهری کین فیلمی است که تمام قدرت خلاقه ارسن ولز و همه نو آوری های سینمایی او ، ماهرانه در آن به کار گرفته شده است. ولز برای ساختن این فیلم ، شیوه های معمول زبان سینما را با مفاهیمی تازه به کار گرفت و برای این کار از همه ابزاری که داشت : فیلم برداری ، نورپردازی ، موسیقی ، دکور ، تدوین ، بازیگری و... کمک گرفت تا اثری ممتاز خلق کند.

فیلم بعدی اورسون ولز ، امبرسون های با شکوه ( 1942- The Magnificent Ambersons ) نام داشت ، یکی از فیلم های بزرگی که سینما از دست داد زیرا در میانه راه از دست کارگردانش به در آمد و به دلیل ضرورت های اقتصادی دوران جنگ با بی رحمی مثله شد. زمانی که ولز در برزیل مشغول فیلم برداری فیلمی نیمه مستند به نام حقیقت دارد ( It ' s All True ) بود ، کمپانی RKO ،امبرسون های با شکوه را از 132 دقیقه به 88 دقیقه کوتاه کرد و پایان خوش نا مربوطی را نیز برای آن جعل کرد.

با آنکه فیلم به جا مانده از امبرسون های با شکوه مخدوش است ، اما همچنان فیلم بزرگ و نیرومندی به نظر می رسد. فیلم نامه را خود ولز از رمان بوث تارکینگتون ( Booth Tarkington ) اقتباس کرده بود و در آن به ماجرای سقوط یک خانواده سربلند و ثروتمند محلی می پرداخت که بر اثر پیدایش شهری مدرن و صنعتی به نام ایندیانا پولیس از هم می پاشد.

ساختار این فیلم نیز مانند همشهری کین با برداشت های طولانی و حرکت های همراه دوربین به شکلی تماشایی به وجود آمده و استفاده انقلابی از نورهای ترکیبی و مونتاژ صدا در آن حتی از همشهری کین هم جلوتر است. اگر چه این نسخه اثر ناچیزی از چهره حماسی فیلم را در بر دارد ، اما همین نسخه هم شاهکاری از فضاسازی و صحنه پردازی را به نمایش می گذارد.

متاسفانه این فیلم هم پخش مناسبی نداشت و به فروش اندکی دست یافت. شکست تجاری این فیلم و فیلم سفری به درون ترس ( 1942 – Journey Into Fear ) موجب شد که ولز با سه شکست تجاری ، عنصر چندان مطلوبی برای کمپانی به حساب نیاید ، به همین خاطر او را از ادامه فیلم حقیقت دارد باز داشتند. این مسئله سر آغاز خصومتی طولانی میان ولز و گردانندگان صنعت فیلم در آمریکا شد. خصومتی که هر گز کاملا برطرف نشد.

ولز تا پایان جنگ به اجراهای رادیویی و تئاتر باز گشت. با این حال اجرای نقش روچستر در فیلم جین ایر ( 1943- Jane Eyre ) به کارگردانی رابرت استیونس ( Robert Stevenson ) ( که خود تحت تاثیر ولز بود) ، موجب شد که ولز همچنان به عنوان بازیگری محبوب در میان مردم باقی بماند ( موقعیتی که از آن به منظور فراهم کردن سرمایه لازم برای تهیه فیلم های بعدی خود استفاده می کرد).

ولز در 1945 به هالیوود بازگشت تا فیلم بیگانه (The Stranger) را برای کمپانی تازه تاسیس اینتر نشنال پیکچرز ( International Pictures ) بسازد و خود نقش اصلی را در آن بازی کند. کمپانی با محدودیت هایی که برای ولز در نظر گرفت دست او را بست و مانع از آن شد که ولز بتواند نبوغ خود را در آن تزریق کند به همین خاطر این فیلم به عقیده خود ولز بدترین فیلمش بود. با این حال فیلم در گیشه با موفقیت رو به رو شد و همین امر موجب شد تا ولز بتواند در کمپانی کلمبیا ( Columbia Pictures ) نفوذ کند ودر سال 1947 فیلم بانویی از شانگهای ( The Lady From Shanghai) را برای کمپانی بسازد.

بانویی از شانگهای در گونه تریلر- ترسناک ساخته شده بود و به فساد ، جنایت و خیانت می پرداخت.

فیلم بانویی از شانگهای را از نظر سینمایی ، از بهترین دستاوردهای ولز شناخته اند اما این فیلم به دلیل ابهام روایی خود باز هم از سوی تماشاگران با استقبال رو به رو نشد و موجب شد ولز تا یک دهه همچون کارگردانی غیر قابل اعتماد در هالیوود شناخته شود.

ارسن ولز در سال 1948 روایتی کابوس گونه و اکسپرسیونیستی از مکبث ( Macbeth ) ساخت. ولز این فیلم را در بیست و سه روز و با دکورهای مقوایی و کاغذی ساخت. این فیلم نیز توسط کمپانی تکه پاره شد و باز هم خلاقیت های او نادیده گرفته شد.

فیلم بعدی ولز آقای آرکادین ( Mr.Arkadin ) نام داشت که کوشش ناموفقی بود در تکرار تجربه های همشهری کین به شیوه اروپایی. این فیلم با بودجه ای ناچیز و در فاصله هشت ماه در اسپانیا ، آلمان و فرانسه فیلمبرداری شد. کاراکتر اصلی فیلم ماجراجویی بود که توسط تاجری مرموز و ثروتمند استخدام می شود تا به دنبال پاره های زندگی گذشته او بگردد. این جستجو او را به سراسر اروپا می کشاند تا با کسانی که اسرار زندگی گذشته تاجر را می دانند مصاحبه کند.در نهایت معلوم می شود که این تاجر بسیار ثروتمند در واقع قاتلی بوده و به این وسیله می خواسته همه کسانی را که از راز او آگاهند ، به محض شناسایی ، به قتل برساند. فیلم آقای آرکادین کوشش بلند پروازانه ای بود که به شدت شکست خورد.

ولز پس از ده سال به هالیوود بازگشت تا فیلم نشانی از شر (Touch Of Evil ) را بسازد.

ولز فیلم نامه را بازنویسی کرد و به روال خود آن را تبدیل به تمثیلی کابوس گونه از سوء استفاده از قدرت در فضایی شیطانی و سیاه کرد. سوژه پیش پا افتاده فیلم بر اساس رقابت یک پلیس آمریکایی و یک پلیس مکزیکی در مورد یک ماجرای مهیج جنایی دور می زد ، اما ارزش آنچه ولز به مدد تکنیک و محتوا از این سوژه آفرید با ارزش نسخه اولیه آن بسیار تفاوت داشت.

این فیلم در سال پخش خود ، به جز در فرانسه ( در فرانسه جایزه اول جشنواره کن را دریافت کرد ) در همه کشورهای دیگر مورد بی اعتنایی قرار گرفت ، اما امروز شاهکار ولز شناخته می شود که دستاوردهای تکنیکی فیلم و غنای درون مایه اش آن را به همشهری کین نزدیک کرده است ، اما متاسفانه این فیلم نیز از دست تهیه کنندگان در امان نماند و در پخش عمومی نیز موفق نبود و همین امر موجب شد تا بار دیگر ولز به عنوان فیلم سازی نامطمئن در هالیوود معروف شود.

پس از آنکه هالیوود دوباره ولز را دلسرد کرد ، او دوباره رو به اروپا آورد و این بار تهیه کنندگان فرانسوی دوباره به او فرصتی دادند تا فیلمی بر اساس یک اثر ادبی مهم به انتخاب خودش بسازد. او نیز محاکمه ، اثر درخشان فرانتس کافکا را انتخاب کرد. فیلم محاکمه ( The Trial ) که در سال 1962 ساخته شد علی رغم مشکلات بودجه ، تنها فیلمی است که ولز پس از همشهری کین آن را با آزادی کامل ساخته است. اما نتیجه کارچندان رضایتبخش نشد. در حقیقت دخول به قلمرو ذهنی نویسنده ای چون کافکا و تصویر کردن این دنیای ذهنی با زبان سینما کاری بس خطیر و مشکل بود که ولز شجاعانه ریسک آن را پذیرفت.

فیلم بعدی ولز در اروپا و آخرین فیلم بلند و کامل او ناقوس های نیمه شب ( Chimes Of Midnight ) نام دارد.

این فیلم را اغلب یکی از شاهکارهای ولز می دانند ، بازگشتی موفق به آثار شکسپیر. ولز در ناقوس های نیمه شب ، شخصیت ها ، گفتارها ، فضاها و... نمایش نامه های مختلف شکسپیر را در هم آمیخت و از دل آنها شخصیت تازه ای خلق کرد که به تدریج از پایگاه بلند خود پایین می آید و به نا امیدی و فساد کشیده می شود. ناقوس های نیمه شب نیز مانند همشهری کین فیلمی است درباره سقوط و گمراهی ، و همچون امبرسون های باشکوه سرشار از دلتنگی برای گذشته از دست رفته. ساخت این فیلم به دلیل مشکلات مالی چند سال به طول انجامید اما این مشکلات مانع از این نشد که فیلم از کارگردانی بی نقص ، فیلم برداری خوب و بازی بی نظیر بهره مند نشود ، ولز در فیلم نقش اصلی را بر عهده داشت و یکی از بهترین بازی هایش را نیز ارائه داد.

ارسن ولز در سال های آخر ، با همکاری کودار به عنوان فیلم نامه نویس اصلی و بازیگر زن ، و گری گریور ( Gary Graver ) به عنوان فیلم بردار ، کوشید به فعالیت های سینمایی اش ادامه دهد. در این راه فیلمی به نام جانب دیگر باد ( The Other Side Of The Wind ) ساخت که هنوز پخش نشده است. در این فیلم شخصیت اصلی کارگردانی بود همچون ولز که در سال های پایان عمر ، گذشته خود را به خاطر می آورد. متاسفانه ولز با وجود تلاش هایی که کرد نتوانست سرمایه لازم برای اتمام کار را به دست آورد و ناچار فیلم را رها کرد. تلاش های دیگر ولز نیز به همین ترتیب بی نتیجه ماند و موفق نشد در سال های پایان عمرش فیلمی کامل عرضه کند.

سالی که ولز در گذشت مشغول طرحی بود که سال ها در انتظار اجرای آن بود : اقتباسی از لیر شاه ( King Lear ) که خود در آن نقش اصلی را ایفا کند. اما این فیلم هم با مرگش نا تمام ماند.

سر انجام در دهم اکتبر 1985 ولز در گذشت و سینما نیز یکی از نوابغ خود را از دست داد ، در حالی که نتوانست به اندازه کافی از استعدادها و هنر او بهره مند شود.

سینمای آمریکا دارای ذخایری است که گهگاه و به علل مختلف ، خود چندان واقف به ارزش های آن نبوده است. این گنجینه های استثنایی بیشتر توسط سینماشناسان اروپایی کشف شده اند و نیز به مدد تلاش آنهاست که ماندگار شده اند. ژرژ سادول ( از تحلیل گران مطرح فرانسوی ) درباره اورسن ولز گفته :

« اگر این نابغه زودرس در سینما وجود نداشت ، اگر این مرد که دوست داشت خود را به شکل پیرمردان گریم کند و قبل از موقع پا به سن پیری گذاشت و هنوز هم حالتی از کودکی را در خود حفظ کرده ، به وجود نمی آمد ، یقینا سینما چیزی را از دست داده بود.»

به این ترتیب اورسن ولز مردی است که جزو ارکان سینما است ، او معمار سینمای مدرن بود. ارسن ولز با وجود آثار محدودی که توانست خلق کند نشان داد که پایداری به پرگویی و گزافه گویی نیست. ژان کوکتو ، ادیب ، شاعر و سینما شناس معروف فرانسوی درباره او گفته است:

« او غولی است با نگاهی کودکانه ، تنبلی فعال و پر تحرک ، دیوانه ای فرزانه که وقتی می خواهند به او آرامش تقدیم کنند ، خود را به مستی می زند ... سکون ، تنبلی و گوشه گیری او به مانند خواب زمستانی یک خرس زورمند است. »




طبقه بندی: تاریخ سیــنما، 
دنبالک ها: منبع،
نظرات شما